آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

برای اونی که پیدام کرده

امشب هیچ جایی برای روده درازی و فلسفه بافی نیست. فقط اومدم به عنوان کسی که داره سعی میکنه خودشو پیدا کنه؛ و به نیت کسی که پیدام کرده کتاب حافظ رو ورق بزنم و اینجا بنویسم! و این شب چله رو برای خاطراتم همیشگیش کنم! همین الات میرم سر حافظ و بر میگردم:

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پی نظر آید بسوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمیبینم

منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت 

گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت

اگر رسد خللی خون من بگردن چشم

ببوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

براه باد نهادم چراغ روشن چشم

بمردمی که دل دردمند حافظ را

مزن بناوک دلدوز مردم افکن چشم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد