آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

آخرین تانگو

ممنون از نازنین عزیز بابت یادآوری سایتهای زیرنویس. فیلم رو صحنه به صحنه و دیالوگ به دیالوگ دیدم... فیلمی بی پروا... تنهایی و عدم وجود یک پایگاه محکم در زندگی... ارزش اینهمه زحمت رو داشت... و ممنون از تایماز عزیزم بخاطر شب بیداریاش. دلم میخواست نظرمو بگم ولی نوشتن مطلب جدی م نمیاد. خلاصه ای از چندین نقد رو در ادامه مطلب میارم که البته منبعش یادم نیست کی و کجاست. 

*

ادامه مطلب ...

فضای برتولوچی

اصلا نمیدونم چطوری میشه یه فیلم فرانسوی بدون زیرنویسو دید و در موردش نظر داد. زحمتای شبانه روزی تایماز و یه اپسیلون هم من البته، جواب داد و ما موفق به دانلود فیلم "آخرین تانگو در پاریس" ساخته برتولوچی شدیم.  خوشبختانه من نقد این کار رو خوندم و قصه داستان رو کاملا  میدونم و حتی تا حدودی دیالوگهاش هم برام آشناست والا دیلوگای فرانسوی بدون زیرنویس فهم فیلم رو مشکل میکنه.

فضای رویداد فیلمهای برتولوچی همیشه یه فضای کاملا خاکستریه... فضایی سرد و خشن، یه فضای پاییزه... فضای سردی که برای درکش هیچ نیازی به فهم جملاتش نیست. هرچند بزعم عده ای شاید فیلمهای برتولوچی از عنصر س*ک*س بعنوان عامل مخاطب پسندش بهره گرفته، ولی با نگاهی عمیقتر تم اصلی فیلمهای برتولوچی بحران عمیق انسانه. این موضوع در فیلم "آخرین تانگو در پاریس" هم دیده میشه...

به بهانه این فیلم یه سری هم به فیلمهای "مالنا" و "دریمرز" زدم و همین بهانه ای شد برای نوشتن مطلب زیر...

"مالنا" فیلمیه که شاید برای اغلب پسرای نوجوان بنوعی همذات پنداری داشته باشه؛ که من در مورد این قضیه صلاحیت نظر دادن ندارم... ولی برای من در اولین بار دیدنش هم یکی از تاثیرگذارترین، زجرآورترین و عمیقترین فیلمهایی بود که دیده بودم و دیدم... هرچند زمان رخداد این فیلم مال مدتها پیشه ولی زخم عمیقی که این فیلم بیان میکنه چیزی ورای زمان و مکانه...

صحنه بیرون کردن مالنا از شهر فقط عریان کردن زخم عمیق و کهنه است... حذف فردی، انسانی که تا همین چند روز پیش به دلیل وجود یک فرد در کنارش مورد احترام و حسادت بوده، چند روز بعد به دلیل هر چیزی که اسمش رو برتری بذاریم مورد ترس، حسادت و آزار واقع میشه تا اونجاییکه بعد از مرگ پدر هیچ زنی- تکرار میکنم هیچ زنی بهیچ مردی که تحت اختیارش بوده اجازه نمیده کاری برای معاش به این زن بده- و پس از اون که مجبور به تن فروشی – صرفا برای معاش و شاید انتقام از اسما انسانهای دور و برش - میشه مورد تحقیر و سوءاستفاده قرار میگیره...

دردناکترین نقطه این فیلم ضرب و شتم مالنا و بعد از اون تبعید توسط زنان – همجنسان- هست. زنان همیشه قسی القلب ترین، خشنترین و ایرادگیرانه ترین افکار و احساسات رو نسبت به همجنسان خودشون بدون هیچ امکانی از بخشش و عفو دارن. (موید این مطلب بحثیه که "اوریانا فالاجی" در کتاب "جنس ضعیف" در مورد زنان پاکستان نوشته... این زنان صرفا به دلیل اینکه خودشون رنجی رو تحمل کردند، قساوت و بیتفاوتی ای رو نسبت به رنج همجنسان خودشون به عنوان رفتار نهادینه کردند) از نظر یک زن همیشه اشتباه یک زن دیگر غیر قابل بخشایشه... و رنج به عنوان یک سرنوشت نهادینه شده در باور جمعی چیزیه که سند تاییدش پیش از همه توسط خود زنان امضا میشه...

نمیشه گفت این رفتار همیشه نشات گرفته از تقابل منافع اونهاس... این سوالیه که هرگز شاید پاسخی بهش داده نشه...  و دردناکتر شاید سکوت مردانیه که روزی برای بدست آوردن همین فرد سر و دستها میشکستند...

شاید واقعیت داره که "مردان زیر پای زنان آتش برمی افروزند و زنان حقیر برای این آتش هیزم گرد می آورند"

برتولوچی به جرات نگارگر ضعف درونی انسانهاست....

.

پ.ن.1. این بحث هیچ ربطی به حسادت نداره... از دید من حسادت اولا یک بحث فراجنسیتیه و در ثانی اصلا بد هم نیست... تصور از دست دادن فردی که نسبت بهش احساس تعلق میکنی نتیجتا حسادت سنگینی رو بدنبال خواهد داشت و من حتی این رو جزو ذمایم اخلاق انسانی نمیدونم... بنابراین بحثم هیچ ربطی به حسادت نداره که از دید من اصلا چیز غیر مجازی نیست... ولی نکته اینجاست حسادت اینگونه تمام محدوده مخلوقات دنیا رو برنمیگیره... دقت: حسادت حق ماست و بهیچوجه ازش کوتاه نمیایم...

.

پ.ن.2. در حاشیه انتخاب دکتر دستجردی به وزارت بهداشت: توضیح اینکه این بحث من هیچ ربطی به قبول مشروعیت داشتن یا نداشتن این دولت و به تبع اون وزرا نداره... بحث انتخاب یک خانم در محافل تبدیل به یه سوژه عظیم شده... آقایون با قیافه حق بجانبی میگن: حالا چه فرقی میکنه، مثلا مرد باشه یا زن مگه قراره کاری بکنن... و در ادامه از طرح بیمارستانهای جنسیتی حرف میزنن... و خانمها حرف از این میزنن که "زن متعصب همیشه خطرناکتر از مرد متعصبه" و من اینو قبول دارم چراکه این تعصب در صورت اینکه قدرت اجرایی پیدا کنه در گام اول گریبانگیر همجنسان زنان میشه... نشانه های کمرنگش رو دور و بر خودتون میبینید؛ نگاه کنید...

ولی من از اعماق وجودم این انتخاب حتی صوری رو جشن میگیرم... ما یاد خواهیم گرفت که قدم بقدم پیش بریم، اشتباه کنیم و تجربه کنیم و حتی بازخواست بشیم... این حق ماست. 

*

شدت

من فکر می کنم بازی ای که آدم با شدت بازی نکند هیچ لیاقت بازی شدن ندارد و طبیعی ست که آدم زار و زخمی و خونین و مالین می شود وقتی شدید است. 

بدون شرح. اصلا قابل توصیف نمیباشم.

مرکب قرمز

روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند. او که می داند سانسورچی ها همه نامه ها را می خوانند، به دوستان اش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه یی که از طرف من دریافت می کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» یک ماه بعد دوستان اش اولین نامه را دریافت می کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است:«اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی- تنها چیزی که نمی توان پیدا کرد مرکب قرمز است.»
به برهوت حقیقت خوش آمدید/ اسلاوی ژیژک/ترجمه فتاح محمدی  

*

ترس یا مرگ؟؟؟؟؟؟؟؟

"ترس برادر مرگ است ....."

               کدوم وحشتناکتره: ترس یا مرگ؟؟!!!!!! 

.

گیجانه

*

1- نشئگی عجیبی داره دونستن اینکه بی اونکه باهاش قراری داشته باشی یه ساعت تمام با عصبانیت کامل و وقتی داشته دندوناشو بهم می سابیده منتظرت بوده و یه ساعت تمام نگاهش به دری بوده که قرار بوده تو ازش بیای بیرون...

سرخوشی و در عین حال گیجی قشنگی داره وقتی یهو میبینیش، عین تصویر اون عکسی که یه روز که خیلی دوستش داشتی ازش گرفتی... که وایسه و با اخم و تخم بهت بگه بیا بریم خونه...

.

2- یکی از وقتایی که فرصت گیج زدن واسه خودت پیدا میکنی همین وقتایی که احساس میکنی یهو چقدر نابلدی به همه چی... مثلا فکر کن یکی موقع بیرون رفتن از اتاق، در را با وسواسی بیش از حد معمول، آرام ببنده. حالا اگه بدونی این آدم، یکی بوده که چند بار در را محکم بسته و تو واکنش بدی نشان دادی به این کار، معنای آن آرام بستن وسواسی در را تو خودت میفهمی...

بدی‌ش کجاست؟ این‌جاست که می‌دانی فلانی این کاره نیست، یعنی پیش از این‌ها در را آرام بستن و اصلا رعایتِ این وسواس‌ تو مساله‌اش نبوده، که واکنش تو وادار به این رعایت‌ کرده. بدیش اینه که می‌دونی در شرایط غیرجنگی، فلانی باز هم در را محکم می‌بندد.

در چنین حالتی‌ست که آدم از خودش بدش می‌آید، از تحمل نداشته‌اش که فلانی‌ را "مجبور" به کاری می‌کند. از این که بلد نبوده بدون این‌که کسی را برماند، بترساند، دستپاچه کند، یادش بدهد که حد و مرزهایش، وسواس‌هایش کجاست.

بعد آدم می‌ترسد از خودش، از زندگی‌اش، از این‌که رفتارهای نابلد، که دوست داشتن دیگری را با همین نابلدی، تبدیل کند به رعایت، به احساس...* از طرف اون و احساس ...* از طرف تو...

.

* ... احساسیه که من اسمی براش پیدا نکردم.

چه دنیای طنازی...

قابل توجه است که انسان در شادی و خرسندی به چه زیباییهایی میرسد؛ چگونه دل آدمی مالامال از عشق می شود! احساس میکنی میخواهی تمام عشقت را به قلب دیگری سرازیر کنی! میخواهی هر آنچه که در اطراف توست انعکاس شادی و خنده باشد؛ و شادی – چه مسریست. چه دنیای طنازی؛ الهام گرفته از شادی ...  

 ... ناستنکای من بقدری وحشتزده و مبهوت شد که یقین دارم میخواست نهایتا میزان عشق مرا نسبت به خویش در یابد و دلش بحال دل بیچاره من میسوخت. به این ترتیب وقتی در خود ناشادیم نسبت به ناشادی دیگران حساستر هستیم. احساس در ما تخریب نمیشود؛ بلکه تا حدی تمرکز مییابد... 

 .

"شب سپید، داستایوسکی"

حتی اگه بخوای

اونایی که شنا بلد باشن میدونن؛

شنا که بلد باشی و رو سطح آب بتونی وایسی، دیگه غرق شدن میشه سخت ترین کار دنیا؛ خودتم بکشی نمیتونی خودتو غرق کنی، هر کاری بکنی میای بالا رو سطح آب...

یه همچین حالتی داره بلد بودن بعضی چیزا...

خودتو بکشی هم نمیتونی یه کارایی رو  بکنی یا مثلا یه کارایی رو نکنی... 

.

فکر نرمال

*

دیشب رفیقمون منو متوجه یه واقعیت بامزه کرد... بهم گفته تو یعنی من فقط ماهی دو روز فکرم نرمال کار میکنه... بعد امروز به این نتیجه رسیدم ای بابا راس میگه ها... یعنی من جمعه شب و دیروز در حد لالیگا بقول رفقا داغون بودم... بعد ازون جایی که اصولا از دستم برنمیآد علیرغم اینکه تمام قضایای مطروحه کماکان بقوت خودش باقیه من حالم خیلی خوبه و همچین احساس خوشخوشک دارم.

اینم امروز یکی گفته؛ گفته مال سال یک هزار و سیصد و دسته بیل بوده:

.

میگن یه آخوندی میاد بره بالای منبر روضه امام حسین بخونه از ته مجلس که میاد بره به سمت منبرش  یکی جلو راهش رو میگیره میگه ما از فک و فامیل شمرابن ذی الجوشن ضبابی هستیم و با دست اشاره میکنه به یک جمعیت بعد میگه از ما بد نگی ها ! اخونده میگه چشم میره جلو باز یکی دیگه جلوش رو میگیره میگه ما فک و فامیل عبید اله ابن زیاد هستیم و با دستش اشاره میکنه به یک جمعیتی و میگه خلاصه حواست باشه از ما بد نگی آخونده یک نگاه میکنه به جمعیت میگه چشم و باز چند قدم میره جلوتر باز یکی جلوش رو میگیره و ما فک و فامیل حصین بن تمیم و … خلاصه انقدر میره جلو تا اخر سر یکی جلوش رو میگیره میگه ما فامیل ذوالجناح هستیم از ما بد نگی ها …اخر سر که  اخونده میره بالای منبر یک نگاهی به جمعیت میکنه و یک تک سرفه میکنه و میگه بــــــــــــــــــله داشتم میگفتم که امام حسین رو برق گرفت مرد !!

.

بعد اصولا من چون همینجوری الکی خوشم یه یه ربعی خندیدم... باشد که شمام بخندین!  

.

دوستم حوصله استخر نداره... مامان دوستم زنگ زده میای فردا باهم بریم استخر. میخواد بزور مهمون اون بریم اون استخر گرونه

.

نوشتن مال وقتاییه که

*

*

یادمه اون موقعها بهش میگفتم میدونم نوشتن برای مواقعیه که یا خیلی شادی یا خیلی غمگین... یا خیلی خسته ای یا خیلی داغون... خلاصه مال اون حسای خیلیه؛ که همین لحظه هستن و چن لحظه دیگه نیستن... اونوقتا که دیگه روشنفکریم ته کشید و اونموقعی که حس مالکیت برام معنا پیدا کرد، یادمه همین لحظه ها چه عذابی برام بدنبال داشتن، لحظه هایی که اون نمیخواست تقسیمشون کنه ولی من زورکی خودمو توشون جا کردم... یادمه بهم گفت که مسخره ش کردم ولی همین الانم که الانه در حتی تو پس و پشتای ذهنم هیچ حقی براش قائل نیستم... حالا منم و یه دنیا حس خیلی... خیلی ترین...

خاصیت روابط لانگ دیستنس همینه؛ همین که خستگیا و بی پناهیاتو باید تکی مزه مزه کنی... حالا هر چقدر سیل کلمات و سورپرایزای محبت آمیز زیاد باشه جای این بودن فیزیکی رو نمیگیره... جای اون بودنه تو اون لحظه بحران رو...

 خاصیت آدمای درد دل نکن همینه... که هرچی ازش بپرسن چی شده یه لبخند پلاستیکی تحویل عالم و آدم بده که هیچی...

اصلا خاصیت زندگی همینه... که باهات بازی کنه...

و خاصیت همه اینه که مجبورت کنن با قواعد اونا بازی کنی...

حالا منم و یه دنیا حس خیلی... خیلی ترین...

و یه قرارداد نانوشته برای داد نزدن... برای نگفتن... برای ننوشتن اون لحظه های خیلی...

*

*