داشتم به این فکر میکردم کِیا آدم احساس کم آوردن میکنه؟
حالا فکر میکنم وقتی طرفت قسی القلب بشه... وقتی روح عریان تو رو ندید بگیره ... نمی دونم شایدم وقتی واقعیت فکرشو برات رو کنه!!!!
اصلا شاید طرفم کم آورده یا خسته است.
فقط خودش میدونه!!!!!!
بل
پ.ن.1. کلمه دوست به حالت اجتناب ناپذیری حالمو بهم میزنه... بخصوص وقتی قراره آینه کسی باشه یا کسی موقع شاکی شدن بهم بگه دوست خوبی نیستم یا اصلا بگه هستم.
*
پ.ن.2. به قضیه انرژی اعتقاد کامل پیدا کردم... تنها از یه موضوع نمیخوام صحبت بشه که با مدیر عاملمون هر وقت شروع میکنیم به صحبت از هر دری، نمیدونم چی میگیم و میشنویم که بحث رو میرسونیم اونجا و به افراد مرتبط این قضیه
*
*
از تکرار میترسم... همیشه ترسیدم؛ همیشه از تکرار حتی چیزهای خوب ترسیدم. بنابراین به جای صرف انرژیم برای پیشبرد بهتر هر چیزی فقط تلاش میکنم برای ایجاد عدم تکرارها ... که گاهی لازمه هر چیزی میشن.
این روزها احساس میکنم از سوراخهایی گزیده میشم که قبلا هم شدم ... مصداق همون ضرب المثله :دیییییییی
*
تمامی لذت ها انگار از دور لذتند
وقتی به آنها نمیرسی؛ و یا وقتی از آنها گذشته ای؛
حتی تمام نفرتها توخالی اند
و تو آن خط ساده ای که عشق و نفرت را مرزبندی کرده است، ندیده ای؟؟
آنقدر نازک است که با چشم غیر مسلح نا دیدنی
و آنقدر ناپایدار که در تلالوی نوری محو میشود؛
شاید برای همین خیلی وقتها که بیزار بوده ای، عشق ورزیده ای!
و چگونه باور نمی کنی
که رکیک ترین کلمه ها، صادقانه ترین آنها بوده است...
.
پ.ن.1. نو رفرنس.
پ.ن.2. به شدت دلمان هوس دیوانگی کرده؛ از همانها که خیلی وقت است نکرده ... وقتش را نداریم ... حوصله دلمان هم همچین بدجور سر رفته ... همچین یک چیزهایی بدجور سنگینی میکند درونمان ... دلمان یک دل سیر غر زدن میخواهد.
لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق داوری دارم بسی، یارب که را داور کنم
بعضی روزا مثل امروز روزای بی مزه این اصلا؛ حتی ترش، حتیتر تلخم نیستن؛ هر کاریم بکنی خوب نمی شن... از این روزایین که انگاری مهموناتو راه انداختی رفتن، بعد دلت خواسته وسط کلی آشغال پاشغال و ظرف کثیف و پوست تخمه و آجیل، چراغا رو خاموش کنی و دراز بکشی و فقط فکر کنی؛ بعدشم فکرت الکی بد کار کرده، بلن شدی یه فیلم راحت الحلقوم گذاشتی تا ببینیش؛ بعد دیدی اصلا دلت نمیخواد هیچی بفهمی از این فیلمه.
.
حالا بعد از این حس و حالم رفتم عکسای پارسالمو نیگا کردم بجای حالم بهتر شدن دلتنگ شدم؛ اصلا نمیدونم چرا گاهی میشه همه چی رو به همه چی دیگه ربط داد... خلاصه امروز از اون روزا بوداااااا
.
میدونم دارم وقتمو ویست میکنم ولی دلمم نمیخواد کاری بکنم ... موندم دست خودم؛ کسی هم نیست منو راحت کنه از دست خودم؛ به یک عدد کتک زن حرفه ای نیازمندیم.
.
اصلنم دلم می خواد همین جوری بمونم؛ فعلا همون دراز کشیدن و حافظ خوانی خوشست بعد سالها...
حلاوتی که ترا در زنخدان است بکنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
....
آخرین باری که حافظ دست گرفتم و کسی برام فال حافظ باز کرده شب چله پارسال بود......
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
چقدر امشب که یاد پارسال میفتم دوست دارم یه جاهاییشو کلا شیفت دیلیت کنم، نمیدونم امشب چمه همش یاد پارسال میفتم!!!
..
(این از اون پستاییه که بعدش تایماز خان خواهد فرمود که خیلی دوزسوز بوده کلا؛ ولی عیب نداره؛ مغزم همین قدر کار میکنه.
صبح به این فرند نازنین میگم چی کار داری میکنی میگه دارم فیتیله میبینم؛ میگم چیزی هم یاد گرفتی میگه آره داره شعر میخونه بهمدیگه دروغ نگیم؛ تازه یانگومم دیدم... اه مای گاد؛ الهی آمین ... سلام مهندس :دیییییی)
*
حوصله کنید!
می خواهم فقط مضمون گریه های شما را ادامه دهم
با من می آیید؟
ما به خودمان مربوطیم
پشت سرمان حرف است
هوای بد است
حدیث است
ما از پی رد پای باد نرفته ایم ،نمی رویم .
ما دوست داریم
علاقه داریم .
می رویم کنج یک جای دور
رویاهامان را یواشکی برای هم
شبیه ترانه می خوانیم .
ما زیر باران نشسته ایم
طوری که شما فکر می کنید
ما داریم رو به دریا
گریه می کنیم ...
* * * * *
تو کار جدیدمون که این آخرا تا حد خیلی زیادی اذیت شدم یه تجربه بدست آوردم که از این کار برام کافیه ... حتی وقتی از چیزی مطمئن نیستی مطمئن حرف بزن ... طرف که فقط ظاهرتو میبینه و حتما نمیفهمه که مطمئن نیستی؛ و تا حد امکان و حتی بیشتر از حد امکان وقتی احساس ضعف میکنی پنهان کن والا مطمئن باش یه جایی پاشو میخوری؛ شک ندارم... من امتحان کردم؛ جواب میده؛ به جز موارد استثنا که طرفت زیای باهوش باشه که اونم کو تا پیش بیاد؛
.
(راستش در مورد این قضیه که وقتی احساس ضعف میکنی باید از عزیزانت پنهانش کنی خیلی مطمئن نیستم، دلم نمیخواد اینکارو بکنم حتی اگه فکر کنم بهتره ... اصلا به نظرم وحشتناکه؛ مگه با یه دراکولا طرف باشی که اون موقعها نخواد کنارت باشه که اون موقع فاتحه عزیز بودنتون ... واویلا... اون عزیزیت به چه دردتون میخوره اونموقع؟؟؟)
*
این توانایی سازشه که نجابت و شرافت به دنبال داره؛ نه شجاعت ...
.
"شجاع دل، اونجا که پادشاه اسکاتلند به پسرش میگه"
.
.
پ.ن. ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
*
این گل رز هفت هشت رنگا هستن، امروز یه نگاه اونجوری کشف کردم انگاری... یه نگاه همزمان همه چی دار که مجذوب و شیفته ت میکنه که به هر بهونه ای شده وایسی وهی کنکاش کنی ببینی چی داره میگه ... یه نگاه مملو از زیبایی، معصومیت، ترس، قهر، قدرت، متانت، خشونت و ... و همه اینا
*
در راستای سر زدن به وبلاگ یک ذهن چسبناک و این پستش و هم چنین در راستای این که کلا امروز احساس مورد بی مهری واقع شدن می کنم؛ به این نتیجه رسیدم که معادلات انسانی همچین خیلی هم معادله نیستن که هیچ اغلبم نا معادله ان ... مصداقش اینه که دیدین یه وقتایی چشمتون راه میفته دنبال اونی که n ساعت باهاش بودین و تازه خداحافظی کردین، همچین یه تیکه از وجودتونو انگاری میذارین که همراهش بره و ...؛ بعد طرف چی؟! احساس میکنین انگاری داره از دستتون خلاص میشه...
در همین راستاها و این که طبق قانون انتروپی، همه چی به طرف نظم پیش میره، قاعدتا هر نامعادله هم به سمت معادله شدن پیش میره دیگه...
.
دیدی یه وقتایی مدام و پی در پی حرکتای اشتباه انجام میدی؛ حتی یه وقتایی اونقدر اشتباه کردن برات تکرار میشه که همه روح و روانتو بهم میریزه؛ که همون وقتا قدرت اینو که یه جوری سدی بذاری جلو اشتباهاتتو از دست میدی و حتی هر کاریم که میکنی اوضاع رو بدتر به ضررت برمیگردونه.
.
اینا یه طرف قضیه؛ من از این وحشت دارم که یه روزی یه دیگرونی به جای من تصمیم بگیره دیگه اشتباه نکنم...
.
.یه چیزی افتاده تو فکرم و داره کلافه م میکنه ... اونم تئوری خود مقصر بینی ه... حالا این یعنی چی... یعنی به محض این که طرف صحبتم بره رو سایلنت، یا همچین صداش خشدار بشه، تمام موتورای جستجوم کار میفتن تا ببینن باز چه کار بدی مرتکب شدم من! حالا درسته هیچ وقت به جواب نمیرسم ولی چنان مشعشعانه تخیلاتم پرواز میکنه که یهو میبینی کل روزم اسپویل شد چون هی مسیر کج و معوج شده ، رسیده به جاهایی که نباید برسه که نتیجه بگیرم این اصلا فکرش از جای دیگه ای مشغوله.
چالا چون میگن قصه هایی که تو بچگی میشنویم تاثیر دارن رو تفکرات بزرگسالیمون، دارم حدس میزدم بچه که بودم کدوم قصه رو واسم تعریف کردن؟!
.
حالا یکی نیست بگه نکنید عزیز جان؛ واسه چی میرین رو سایلنت ... که بعدم من برم استنتاجای عجیب غریب بکنم و نهایتا به این نتیجه برسم که چرا من اینقدر مظلومم آخه؟؟