با گذشت حدود سه ماه از کار جدیدم در شهر خودم، احساس میکنم زندگیم یه نموره روتین شده
با وجودیکه کارم بد نیست و با تغییرات هر روزه کار از یکنواختی درمیاد، ولی همینکه هرروز و هر عصر در یک زمان مشخص میرم و میام و آدمایی که هر روز میبینم قابل شناسایی و حضور غیاب هستن، یه حس خاص بد یکنواخت بودن بهم میده. ولی چیزی که مشخصه یکنواختی زندگی همه اونایی هس که من هرروز میبینم که شاید در این بین یکی هم با نگاه به من بگه این آدم هرروز توی این ساعت مشخص از اینجا رد میشه!
به نظرم یکنواختی زندگی و ازدواج و بچه دار شدن و مرگ جزو امور بدیهی و یکنواختی هستن که با گذشت زمان و دیر یا زود همه ناگزیر بهش گردن مینهند و الا آخر
پ.ن:تصمیم گرفتیم جهت رفع تنبلی مبتلا به، از امروز حضور پررنگتری داشته باشیم و سوژه تراشی کنیم.
پ.ن2:تیتر این مطلب یه قضیه داره که بعضیها میدونن! نکته جالب توجه در بین باسوادهای کم انگلیسی دان استفاده فراوان از پسوند ing در انتهای کلمات انگلیسی هست. مخصوصا افزودن حرف g به انتهای کلماتی که با n تموم میشن
حتی دوستی میگفت به آخر نام خانوادگیش که با ن تموم میشه در چاپ کارت نظام مهندسیش حرف g اضافه شده بود. مثلا فکر کنین آخر علم الدین حرف g بذارن و بنویسن Elmedding
عکس رو همین امروز گرفتم. کل موضوع همایش برام خیلی جالبه!
باید اخبارشو دنبال کنم.
اسکو از شهرهای قدیمی آذربایجانه و شهریه که مردم بافرهنگ و پولداری هم داره. بیشتر معلمای زمان ما اهل اسکو بودن
اسکویی ها به اقتصادی بودن هم شهره هستن و نمونه جوکهایی که برای اصفهانی ها میگن در آذربایجان برای اسکویی ها میگن
البته بنده تا به حال با یه اسکویی خسیس برخورد نداشتم. این شهر رو هم خیلی دوس دارم چون واقعا جای سرسبز و قشنگیه
باید یادم باشه اینبار که رفتم از کوچه باغهای این شهر با دیوارهای خشتیش عکس بگیرم. ضمن اینکه اگر بخواید به روستای توریستی و تاریخی کندوان ( نام تونل کندوان شمال از این شهر گرفته شده. دلیلش رو بعدا میگم) برید یا به قله ارشد کوه سهند برید باید از اسکو رد بشین.
...
و اما عکس.نان اسکو تو منطقه ما معروفه. خیلی هم خوشمزه س و نون گرونی هم هس
بزرگترین حسنش علاوه بر طعم عالیش اینه که ذره ای دور ریز هم نداره. البته در حالت عادی خشکه و برای خوردن باید خیس بخوره. برای غذاهایی مثل آبگوشت یا آبدوغ میشه از خشکش هم استفاده کرد.
ضمن اینکه هرکی سرفه شدید بکنه، اگه یه کمی از این نون رو در حالت خشک بخوره سرفه ش کم میشه. این مسئله کاملا تجربی و ثابت شده س ولی دلیلش برای من نامعلومه!!!
احتمالا دلیل برگزاری همایش دورریز نداشتن این نون هست. باید یه سرچی توی نت بکنم.
.
.
خوش باشیمممم!!!
.
.
همینجوری فقط برای اعلام موجودیت آمدیم و و لا غیر
این روزها نه چیزی میخونم نه چیزی میبینم و نه چیزی گوش میدم و طبیعتا چیزی هم به ذهنم نمیرسه برای نوشتن
امروز فهمیدم بزرگ بودن کار خیلی مشکلیه!
جر زدن کار آسون و پیش پا افتاده ایه
با آدم جرزن مراوده نداشته باشی برات بهتره
و خیلی چیزای مهم و اساسی دیگه
امروز بهمئن خیلی هم خوش گذشت
اینو نوشتیم بلکه اولدوز خانوم لطف کردن یه تک پا تشریف آوردن اینجا
احساس میکنم کلا ذوق نوشتنم به طرز شدیدی افت کرده! کسی دارویی چیزی سراغ نداره؟
چند وقتی بود میخواستم راجع به گردش ایام بنویسم و از گردش چرخ که آدم رو از کجاها به کجاها میاره. از اینکه از 7 سال پیش تا الان من هر سالش رو توی شهرها و کارهای مختلف سپری کردم و .... بعدش دلم خواس راجع به شهر و تاریخ و پیشینه ترکها و آذریها بنویسم و اظهار تعجب کنم از این همه جعل تاریخ و دروغ پردازی که تا کجاها رفته اند و چه ها که نکرده اند.
(دیروز یه جایی خوندم پدرهای ما از فارس هم فارس تر بوده اند و به زور شمشیر نمیدونم عثمانی یا مغولها ترک شده اند)
میخواستم یه سری از تحقیقات اینترنتیم رو اینجا بذارم در خصوص زبانها و اقوام و ..... تا ثابت کنم که خیلی ها دارند اشتباه میکنند و غیره
ولی خسته شدم راستش! خسته شدم از بحثهای هر روزه در مورد تاریخ و زبان و جنبش و رنگ سبز و رنگ قرمز و همه این کوفت و زهرمارها
خسته شدم از حجم ویران کننده دروغها و اغراقها و جعلها ( چه این وری چه اون وری)
الانم خسته شدم از نوشتن و سرم داره درد میکنه
چه حالی میکنن این آمریکاییها و استرالیایی ها که نه تمدن هزاران ساله داشتن که افسوسش رو بخورن و نه تاریخ درخشانی که بهش افتخار کنن و نه جعل تاریخی که براش مبارزه کنن.
دارن در حال زندگی میکنن و به ریش همه تمدنهای قدیم و جدید میخندن.
پ.ن:یکی نیست به من بگه با این سردرد و سرماخوردگی مجبوری بیای افاضات کنی؟
امروز نمیدونم چرا یهو دوباره این احساس در من به وجود اومد که من متعلق به نسلی دیگه هستم و اصلن امروزی و آپدیت نیستم
امروز دوباره یاد کرگدنها افتادم که ازنسل دایناسورهای تری سراتوپوس هستند و جزو معدود بازماندگان عصر قبل از یخبندان.
یه جورایی احساس پیری کردم و البته ناگفته نماند که احساس عقل کل بودن هم بهم دست داد. عجیب در حال و هوایی هستم که تفریحات و سرگرمیهای امروزی اصلا به دلم خوش نمیاد و البته هنوز کشف نکردم که در این حال و هوا از چی خوشم میاد که اینجوری احساس بشر اولیگی میکنم
حس میکنم نسل آدمهایی مثل من داره منقرض میشه
یه کم بیشتر مواظب من باشین!!
سال 88 داره تموم میشه و من برگشتم و دارم به تمام روزهایی که گذروندم فکر میکنم.
دارم به این فکر میکنم که پارسال توی همچین شرایطی روابط خصوصیم چطور بود و الان به کجا رسیدم! به این فکر میکنم که پارسال این موقع چی ها داشتم و الان چی ها ندارم و برعکس
و با قراردادن همه اینها در کنار هم به این نتیجه میرسم که سال 88 بهترین سال ایام جوانی من بوده. هم به لحاظ زندگی خصوصی و عاطفی و هم به لحاظ مالی و موقعیت شغلی من یک روند رو به جلو رو داشتم و از این بابت خدا رو شاکرم و بعد از خدا باید از اولدوز عزیزم تشکر کنم که فقط و فقط منو همراهی کرده و با همه چیزم ساخته!
امیدوارم سال 89 برای من و اولدوز و همه دوستان دور و نزدیکی که میشناسم سالی سرشار از عشق و سربلندی و پیروزی و پول باشه!
.
.
.
سال نوی همه تون مبارک دوستان عزیز ندیده ام!!
.
.
.
امروز دوتا اتفاق جالب افتاد.
اولیش این بود که من فهمیدم واقعا چقدر خدا ستارالعیوب ه و اگه بنده هاش اشتباه کنن عیباشونو میپوشونه!
خدا به اون گندگی و عظمتش خجالت نمیکشه یه کاری میکنه که دعوا بشه! اونم به چه وضع ضایع و خجالت آوری
آخه من میگم به من چه که یکی که توی عمرم 4بار بیشتر ندیدمش و شماره تلفنم رو هم به خاطر مسائل کاری بهش دادم یهو بعد هواز سال بهم زنگ بزنه و بگه فلان قدر به من قرض بده!!!
مسخره س هاا
حالا این که میگم خدا ستارالعیوب و ایناس من باب این بود که حالا که ما هیچ کاری نکردیم اینجوری ضایعمون میکنه! چه برسه به وقتی که خدای ناکرده یه لحظه ای چشم کور زبونم لال یه خطایی کرده باشم! اون موقع فکر میکنم اخبار رادیو فردا هم اعلام میکنه که فلان کس فلان کار و کرده!!
یه بارم یکی یه پیشنهاد بی شرمانه بهم کرده بود. امروز که این قضیه پیش اومد یاد اون افتادم
دومیش هم این بود که این قضیه تا سه نشه بازی نشه حسابی برام استاد شد. امروز با وجودی که کلی خوش گذشت چندین بار تا آستانه پاره شدن بند دل و ایضا وارفتنش پیش رفتیم که سومی البته از همه خفن تر بود. البته من سر اولیه بیشتر دچار پاره شدگی بند دل شده بودم. ولی سومی از همه ضایعتر بود
*
* ببوس مرا به تمام عمق وجودت که حلاوت لعلت بزداید لحظهای چند این زهر هلاهل را که جرعه جرعه بر کامم میریزند...
برای گذر از آینه زخم را گریزی نیست...
.
* نامردمانیم ما... نامردمان... نامردمانی که نجابت را به جوی نمیخرند و نام بلاهت بر آن مینهند... نامردمانی که عیارشان عیار نامردیست و مرد را انگ نافهمی میزنند... نامردمانی که شرافت را طلب نمیکنند... هوای سنگینی ست اینجا... هوای نامردی ست و هوای بیشرمی...
.
خزنده باشی و بخزی روی زمین شرف داری به پرندهای که رویای پریدن یادش رفته باشد... که پرنده باشی و هوس پرواز نکنی... یادت هست آنروز را که گفتم شاه در جعبه مهره ارج و قربش بیشتر است تا شاه مات... چه عیان نفهمیدم... شاه باشی و در جعبه شطرنج ، هوس صفحه شطرنج که نکنی... چه فرق تو را با پیادهها که همه از یک قسمید وبرابر... شاه که باشی در صفحه شطرنج گردن میافرازی برای لحظه لحظه بودنت... که میجنگی برای ماندنت که نمیشوی همسنگ پیادهها، از جنس سکون... که گردن نیفرازند فردای روزگار پیادهها... که سقوط شرف دارد به سکون...
.
گله بسیار دارم... از خودم به گناه فراموشی... به گناه خواب... به گناه خاموشی... به گناه نسیان پی در پی و هر روز و هر ساعت...به گناه فرار از عصیان... از زخمهایی که آنها را نه گریزیست، نه درمانیست، نه نسیانی....
گله بسیار دارم...
.