آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

آنچه از زندگی می آموزم...

کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود/انسان با نخستین درد/در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

شب کمرنگ

امشب به بر من است آن مایه ناز.........                        

رفیقی میگه:

تنهایی آدمی که با ناامیدی همراه بشود دیگر شیطان نگاهت هم نمی‌کند. شب بی‌ خدا یعنی پوچی، شب بی شیطان یعنی ملال. 

.  

پ.ن. هیچ ربطی به من نداره. به بر من همون مایه ناز :دی 

کم آوردگی ...

داشتم به این فکر میکردم کِیا آدم احساس کم آوردن میکنه؟

حالا فکر میکنم وقتی طرفت قسی القلب بشه... وقتی روح عریان تو رو ندید بگیره ... نمی دونم شایدم وقتی واقعیت فکرشو برات رو کنه!!!!

اصلا شاید طرفم کم آورده یا خسته است.

فقط خودش میدونه!!!!!!

بل

پ.ن.1. کلمه دوست به حالت اجتناب ناپذیری حالمو بهم میزنه... بخصوص وقتی قراره آینه کسی باشه یا کسی موقع شاکی شدن بهم بگه دوست خوبی نیستم یا اصلا بگه هستم.

*

پ.ن.2. به قضیه انرژی اعتقاد کامل پیدا کردم... تنها از یه موضوع نمیخوام صحبت بشه که با مدیر عاملمون هر وقت شروع میکنیم به صحبت از هر دری، نمیدونم چی میگیم و میشنویم که بحث رو میرسونیم اونجا و به افراد مرتبط این قضیه

*

پنجشنبه خوب است

 

 

فکرشو بکن چه حالی بهت دست میده وقتی یه چیز خوبی رو از یه آدم خوب توی یه روز خوب و توی یه ساعت خوب  بشنوی! 

این همه خوب که یه جا جمع شن آدم رو توپ توپ میکنن! 

من پنجشنبه ها رو خیلی دوس دارم! ازقدیم پنجشنبه ها رو به خاطر اینکه فرداش جمعه س؛ به خاطر اینکه مهمون میاد و مهمون میریم؛ به خاطر اینکه یه ساعت زودتر تعطیل میشدیم و به خاطر چندین و چند دلیل دیگه دوس داشتم! 

حاجی ها هم پنجشنبه ها رو دوس دارن چون شب عملیاته و ثواب هم داره! آخوندا هم دوس دارن! چون علاوه بر اینکه آماده عملیات میشن رزق و روزیشون هم فط و فراوون میشه ( فطط رو اینجوری مینویسن؟؟) و بازار کاسبیشون حسابی سکه س! 

منم پنجشنبه ها رو دوس دارم! حتی امام هم یه بار فرمود: 

پنجشنبه خوب است! پنجشنبه خوب است! پنجشنبه خوب است! 

 

پ.ن: با مرقوم نمودن مقادیری چرت و پرت برگشتیم! خیلی دلم میخواد یه چیزی بنویسم که تکون دهنده باشه اما راستش چون خیلی وقته سربازیم تموم شده بدن اصلا آمادگیشو نداره

عاقل از یک سوراخ :دی

از تکرار میترسم... همیشه ترسیدم؛ همیشه از تکرار حتی چیزهای خوب ترسیدم. بنابراین به جای صرف انرژیم برای پیشبرد بهتر هر چیزی فقط تلاش میکنم برای ایجاد عدم تکرارها ... که گاهی لازمه هر چیزی میشن.

این روزها احساس میکنم از سوراخهایی گزیده میشم که قبلا هم شدم ... مصداق همون ضرب المثله :دیییییییی

شور شیرین ...

تمامی لذت ها انگار از دور لذتند

وقتی به آنها نمیرسی؛ و یا وقتی از آنها گذشته ای؛

حتی تمام نفرتها توخالی اند

              و تو آن خط ساده ای که عشق و نفرت را مرزبندی کرده است، ندیده ای؟؟

              آنقدر نازک است که با چشم غیر مسلح نا دیدنی

              و آنقدر ناپایدار که در تلالوی نوری محو میشود؛

              شاید برای همین خیلی وقتها که بیزار بوده ای، عشق ورزیده ای!

و چگونه باور نمی کنی

               که رکیک ترین کلمه ها، صادقانه ترین آنها بوده است...

.

پ.ن.1. نو رفرنس.

پ.ن.2. به شدت دلمان هوس دیوانگی کرده؛ از همانها که خیلی وقت است نکرده ... وقتش را نداریم ... حوصله دلمان هم همچین بدجور سر رفته ... همچین یک چیزهایی بدجور سنگینی میکند درونمان ... دلمان یک دل سیر غر زدن میخواهد. 

روزهای ...

   لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق                  داوری دارم بسی،  یارب که را داور کنم

بعضی روزا مثل امروز روزای بی مزه این اصلا؛ حتی ترش، حتی­تر تلخم نیستن؛ هر کاریم بکنی خوب نمی شن... از این روزایین که انگاری مهموناتو راه انداختی رفتن، بعد دلت خواسته وسط کلی آشغال پاشغال و ظرف کثیف و پوست تخمه و آجیل، چراغا رو خاموش کنی و دراز بکشی و فقط فکر کنی؛ بعدشم فکرت الکی بد کار کرده، بلن شدی یه فیلم راحت الحلقوم گذاشتی تا ببینیش؛ بعد دیدی اصلا دلت نمیخواد هیچی بفهمی از این فیلمه.

.

حالا بعد از این حس و حالم رفتم عکسای پارسالمو نیگا کردم بجای حالم بهتر شدن دلتنگ شدم؛ اصلا نمیدونم چرا گاهی میشه همه چی رو به همه چی دیگه ربط داد... خلاصه امروز از اون روزا بوداااااا

.

میدونم دارم وقتمو ویست میکنم ولی دلمم نمیخواد کاری بکنم ... موندم دست خودم؛ کسی هم نیست منو راحت کنه از دست خودم؛ به یک عدد کتک زن حرفه ای نیازمندیم.

.

اصلنم دلم می خواد همین جوری بمونم؛ فعلا همون دراز کشیدن و حافظ خوانی خوشست بعد سالها...

          حلاوتی که ترا در زنخدان است                                    بکنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

....

آخرین باری که حافظ دست گرفتم و کسی برام فال حافظ باز کرده شب چله پارسال بود......

   خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن                             تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

چقدر امشب که یاد پارسال میفتم دوست دارم یه جاهاییشو کلا شیفت دیلیت کنم، نمیدونم امشب چمه همش یاد پارسال میفتم!!!

   ..  

(این از اون پستاییه که بعدش تایماز خان خواهد فرمود که خیلی دوزسوز بوده کلا؛ ولی عیب نداره؛ مغزم همین قدر کار میکنه.

صبح به این فرند نازنین میگم چی کار داری میکنی میگه دارم فیتیله میبینم؛ میگم چیزی هم یاد گرفتی میگه آره داره شعر میخونه بهمدیگه دروغ نگیم؛ تازه یانگومم دیدم... اه مای گاد؛ الهی آمین ... سلام مهندس :دیییییی)

بعله!

 

بله! 

خوشبختی من می خواهد تو را خوشبخت کند 

اصولاْ خوشبختی میخواهد تو را خوشبخت کند! 

آیا میخواهی گلهای مرا بچینی؟ 

پس دولا شو و در میان صخره ها و خارها پنهان شو! 

و انگشتانت را بلیس 

چون خوشبختی من گزنده است 

خوشبختی من ناقلاست 

آیا میخواهی گلهای مرا بچینی؟ 

 

فردریش نیچه - حکمت شادان

اسپورت یا کلاسیک

امروز بعد از ۶ سال هوس کردم روزه بگیرم. آخرین باری که روزه گرفتم سال ۸۱ بود و لی کامل یادم نمیاد که سال ۸۳ که ماه رمضونی توی پادگان سپاه خدمت میکردیم و روزای اولمون بود روزه میگرفتم یا نه! آخه نه اینکه روزای اول بود همه به اون یکی به چشم بسیجی و بچه مسلمون نگاه میکردن! ولی یادم هس که بعد هفته اول هیچ وقت سر نماز نرفتم! 

به هر حال امروز برام یه بازگشت به گذشته بود و راستش احساس خوبی هم داشتم! 

دارم یواش یواش به این نتیجه میرسم که آدما هر چقدر هم که درست و خوب باشن اما باز هم به یه سری قید و بند نیاز دارن! نه تنها قید و بند که به پرستش هم نیاز دارن! اینکه حس کنن یکی برتر از خودشون هس که صداشون رو میشنوه! حتی اگه محض دل خوش کردن باشه! چون به هر حال یه آرامشی از این آویزون شدن از یه قدرت برتر به دست میارن!  

من به امام و پیغمبر و دین و آیین اعتقادی ندارم و معتقدم پیامبری هم یه شغل بوده که توی یه فامیل مرسوم میشده! از پدر به پسر میرسیده و ... 

یکی از دلایلش هم اینه که کلا همه پیامبرها همین دور وبر خودمون مبعوث شدن و هیچ پیامبری نبوده که آپاچی ها و آسیای شرقی رو به راه راست هدایت کنه! درست مثل حالتی که وقتی یه نفر از یه روستا میره تو کار مثلا گچ بری نصف مردم اون روستا تابع اون میشن و گچکار میشن! 

به هر حال! من توی هر دوره ای به یه شکلی با قدرت برتر در ارتباط بودم! یه دوره که مسلمون خوبی بودم! تندرو نبودم و به زعم خودم مسلمون روشنفکری هم بودم! یه دوره ای شبها خلوت میکردم و در سکوت کامل به زبون خودم به اون قدرت برتر حرف میزدم. یه دوره ای فقط نماز صبح میخوندم و ... 

حالا هم که فکر میکنم جای خالی تمسک به نیروی بیکران رو میبینم. به نظرم این تمسک نه تنها یه آرامشی به آدم میده بلکه آدم رو از خیلی چیزای مزخرف و پوچ هم جدا نگه میداره! نمی دونم! شاید دارم اشتباه میکنم. در حال حاضر من تمسک به خدا رو یه جور رفتار کلاسیک میبینم در مقابل رفتار اسپورتی و بی قید و بند! البته منظورم این نیس که اسپورت بودن یعنی بی قید و بندی! ببین مثلا من وقتی کت و شلوار میپوشم از خیلی از کارهایی که موقع پوشیدن شلوار جین میکنم پرهیز میکنم! مثلا نمیپرم روی میز! آسته میرم آسته میام تا اتوی کت و شلوارم خراب نشه! نمی دوم و .... 

من از بچگی هم کلاسیک بودن رو دوست داشتم و اسپورت بودن برام جنبه تنوع داشته. تا ببینیم چقدر کلاسیک و چقدر اسپورتی خواهیم بود

 

اسپورت یا کلاسیک

امروز بعد از ۶ سال هوس کردم روزه بگیرم. آخرین باری که روزه گرفتم سال ۸۱ بود و لی کامل یادم نمیاد که سال ۸۳ که ماه رمضونی توی پادگان سپاه خدمت میکردیم و روزای اولمون بود روزه میگرفتم یا نه! آخه نه اینکه روزای اول بود همه به اون یکی به چشم بسیجی و بچه مسلمون نگاه میکردن! ولی یادم هس که بعد هفته اول هیچ وقت سر نماز نرفتم! 

به هر حال امروز برام یه بازگشت به گذشته بود و راستش احساس خوبی هم داشتم! 

دارم یواش یواش به این نتیجه میرسم که آدما هر چقدر هم که درست و خوب باشن اما باز هم به یه سری قید و بند نیاز دارن! نه تنها قید و بند که به پرستش هم نیاز دارن! اینکه حس کنن یکی برتر از خودشون هس که صداشون رو میشنوه! حتی اگه محض دل خوش کردن باشه! چون به هر حال یه آرامشی از این آویزون شدن از یه قدرت برتر به دست میارن!  

من به امام و پیغمبر و دین و آیین اعتقادی ندارم و معتقدم پیامبری هم یه شغل بوده که توی یه فامیل مرسوم میشده! از پدر به پسر میرسیده و ... 

یکی از دلایلش هم اینه که کلا همه پیامبرها همین دور وبر خودمون مبعوث شدن و هیچ پیامبری نبوده که آپاچی ها و آسیای شرقی رو به راه راست هدایت کنه! درست مثل حالتی که وقتی یه نفر از یه روستا میره تو کار مثلا گچ بری نصف مردم اون روستا تابع اون میشن و گچکار میشن! 

به هر حال! من توی هر دوره ای به یه شکلی با قدرت برتر در ارتباط بودم! یه دوره که مسلمون خوبی بودم! تندرو نبودم و به زعم خودم مسلمون روشنفکری هم بودم! یه دوره ای شبها خلوت میکردم و در سکوت کامل به زبون خودم به اون قدرت برتر حرف میزدم. یه دوره ای فقط نماز صبح میخوندم و ... 

حالا هم که فکر میکنم جای خالی تمسک به نیروی بیکران رو میبینم. به نظرم این تمسک نه تنها یه آرامشی به آدم میده بلکه آدم رو از خیلی چیزای مزخرف و پوچ هم جدا نگه میداره! نمی دونم! شاید دارم اشتباه میکنم. در حال حاضر من تمسک به خدا رو یه جور رفتار کلاسیک میبینم در مقابل رفتار اسپورتی و بی قید و بند! البته منظورم این نیس که اسپورت بودن یعنی بی قید و بندی! ببین مثلا من وقتی کت و شلوار میپوشم از خیلی از کارهایی که موقع پوشیدن شلوار جین میکنم پرهیز میکنم! مثلا نمیپرم روی میز! آسته میرم آسته میام تا اتوی کت و شلوارم خراب نشه! نمی دوم و .... 

من از بچگی هم کلاسیک بودن رو دوست داشتم و اسپورت بودن برام جنبه تنوع داشته. تا ببینیم چقدر کلاسیک و چقدر اسپورتی خواهیم بود

 

ضربه فنی

 

بعضی وقتا بعضی جاها و تحت بعضی شرایط بعضی فکرا به ذهنت خطور میکنه که تو رو تا آستانه ضربه فنی شدن به چالش میکشه! باید کار بلد باشی تا فن رو روو کنی و ضربه نشی! با همه این حرفا چه ضربه بشی یا نشی این چالش اونقدر خسته ت میکنه که انگاری اندازه سه تا کارگر ساختمونی کار کردی! 

این اسب خیال بد چیزیه هااا!!! گاهی وقتا اونقدر به تاخت میره که حقیقت با همه برش و سرعتش نمیتونه به گردش هم برسه!